تبليغاتX
عابر
نشسته ام به خلوت غریب خود

پر از سکوت مبهمم

چه خسته پای لنگ من

گره شده به سینه ام

 

نه یک تپش که خواندم

مرا به یک دم عمیق

نه روزنی ز نور کم

نه حسی از زنانگی

 

نه بر دلم حرص تنی

نه یک نیاز مرهمی

نه اضطراب ماندن و

نه شوق رفتن از زمین

 

نه بخت خفته بخت بود

نه خاطرم را تخت بود

به کام آتشم کشید

چقدر جدایی سخت بود

 

نه اعتقاد و باوری

نه تکیه گاه و همدمی

نه زبری تنفری

نه شور دل سپردنی

 

نه نای پا خواستنم

نه مقصدی که برکنم

نه عشق مادر شدن و

نه جان چیزی شدنم

 

 

کجا گرفت از من آن

هل هل کودکانه ام

باور خوش بینی من

خنده ی صادقانه ام

 

هی ... به کجا رسیده ام

به ناکجا رسیده ام

به کام خاموشی مرگ

پیله ی غم تنیده ام...

 

مسافر جاده های بارونی ....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 17:33  توسط عابر | 
 

 

 

چاره ای جز این ندارم که تو رو تنها بذارم                وقتی حتی تو نمی خوای پا توی خوابت بذارم

گرچه من تنها تر از تو می مونم اگه نباشی            حک شده اسمت تو قلبم تو چه باشی چه نباشی

سرنوشت ما دو تا رو مثل قصه ها نوشتن               چشم تنگ روزگاره که باید از هم جدا شن

یادته شاخه ی گل رو هدیه دادم زیر بارون                نگو یادت رفته دیروز نکن چشمامو تو گریون

نگو بازیچه گرفتیم نگو عشقمون هوس بود              تو روزایی که نبودی خاطرات واسم نفس بود

نگو بچگیهامون مرد دلمون تو سینه پژمرد                نگو عشق سادمون رو باد سردی با خودش برد

نگو خونه ی دل من واسه تو مثل قفس بود               دل تو خونه من بود واسه من این خونه بس بود

کاش میومدی سراغم و میدیدی چشم به راهم         انتظار و نگرانی ... چشم خیس و آه داغم

قدر بعضی از چیزارو وقتی داریم نمیدونیم                   باید تاریکی ببینیم قدر روزا رو بدونیم

اگه دلتنگ من هستی اگه حتی گاه به گاهه              منتظر نذار دلم رو این  ترانه یه گواهه....

 

مسافر جاده های بارونی....

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 16:0  توسط عابر | 

چه سرافکنده است این عشق اگر

جز عشق

خال دیگری حاکم.....

که تو شاه دلم باشی و من

بی بی دل باشم ! ولیکن

گشنیز یکی سرباز یا بی بی خشتی

ببرد دست ما را

بخوانند قصد ما را

بگیرند آس دل را

ببازیم ما و

راحت بر زمین ریزیم ورق را

ومن تن  داده ی سرباز بی دل

وتو....

دل را به بی بی دگر بازی

چه ننگ است حکم این بازی

که شاه عشق یک لشکر

به خاموشی و کم هوشی شود

محکوم

سپارد بازی دل را به تقدیر و

شود معدوم

 

 

 

مسافر جاده های بارونی........

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 13:45  توسط عابر | 
امروز که از دیروز بزرگتر شده ام  همچنان نه دلم تاب گلایه کردن دارد و نه چنان شادم که ترانه ای بخوانم.

آمدم با نگاهی منتظر که شاید این همه بی کسی را تو با دست نوشته ای مرهم شوی و دریغ ...

امروز که از دیروز بزرگتر شده ام شاید دنیا برایم کوچکتر شده باشد و حسرت ها بی امان تر طنازی کنند. تنها نشسته ام که تو نیستی تا چنان کنی که دل تنگی ام دمی آرام شود.  لبخندت را گم کرده ام در این روزها . گاهی می اندیشم که به راستی لبخندی و گاه لبخندواره ای می تواند پیوندی باشد بین بودن  و نبودن و خوب که می نگرم درمی یابم که تنها توشه ی راهم همین است و بس.

مسافرم . می دانی . خسته از ضرباهنگ جنون آمیز روزگاری که فرسوده ام می کند . روزگاری که بی دریغ مرا به بی قیدی متهم می کند . به سیلی طعنه ای می نوازدم که چندان راه را جدی نگرفته ام . آه ! امروز که از دیروز بزرگتر شده ام دلم به وسعت آسمان گرفته است . سنگینی باری را بر دوشم احساس می کنم که به پندار عبثم سبکبالانه از پس بردنش برمی آمده ام . دلگیرم دوست من . عجیب دلگیرم . شاید این بار تجربه ای تلخ باشد بزرگتر شدن که با اندوه و کنایه و طعنه و تنهایی رقم می خورد. بی شک همین است . مرا سهمی از توقع نیست که هر چه هست لطف دوست است و دنیا مرا شاید جز وظیفه ای توانش نباشد . روحم که از دنیا نا شکیب تر است مرا به ناکجا آبادی می خواند که میلی بر آن ندارم . عقل هی می زندم که تو نیز سهمی طلب کن و مرا هراس در خود غرق می کند . هراس خود نبودنم . هراس در خود شکستنم و هراس بی تو ماندنم .

تن به قضا و قدر نداده ام همه عمر که راه را خود برگزیده ام و مسافرشده ام . و اینک مبادا که ایمان دوست داشتن و عشق از من دریغ شود با دستان تو . سخت بی بنیانم امروز و اگر تو اندکی بیشتر از آنچه که هست مرا نبینی ، ساده خواهم شکست . که بی شک نخواهی پذیرفت و اوج روحت را همین می دانی که می بینم . این آغاز سقوط است اگر دستانت یاری ام نکند . نپرس و نخواه که بازگو کنم که چرا و چگونه که چرایی اش را در سطر سطر روحم نگاشته ام و چگونگی اش را دستان تو رقم خواهد زد.

امروز که از دیروز بزرگتر شده ام ، بسیار محتاج ترم به تازگی تو ، مهر تو ، نگاه دوباره تو . نه به طعنه ای بسوزانم و نه با پوزخندی برهانم . دستانم را بگیر . تنها همین . خوب می دانم که این توقع است و سهم من از دنیا وظیفه است و سهم دنیا از من توقع . به یاد می آورم روزی را که برای تو دنیایی بودم و بودم و بودم ......

 

این تلخنامه نه گلایه است و نه ترانه ، تنها یادبودی است از کسی که امروز از دیروز بزرگتر شده است در گلایه و تنهایی و سخنانی که طاقت شادی اش را به بازی گرفته است.

روا مدار که بی تو بمانم .....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 16:53  توسط عابر | 
هنوز تو تنهایی و خواب

 یادم می افته کاراتو

کاش برده بودی با خودت

تموم خاطراتتو

گر چه کشیدی دستاتو

من از تو دست نمیکشم

تو پس زدی دل منو

من که عقب نمیکشم

یه رنگ ثابت نداره

چشمای جنس مخملت

هوای چشمات منو کشت

اونو چه رنگی بکشم

خیلی چیزا رو تو باید

از توی چشمام بخونی

اگر چه انکار میکنم

نری و پیشم بمونی

تو کاری کردی که دلم

با دلخوری دوست داره

هر کی می پرسه عاشقی

با دودلی میگم آره.......

مسافر جاده های بارونی

 

 

 من از تو دست نمیکشم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 12:24  توسط عابر | 
این همه کلاه بوغی

من و خنده ی دروغی!

به همه گفتم تو راهی

خودمونیم، چه دروغی....

 

چه بلنده ضرب آهنگ

پاندول ساعت و دنگ دنگ

چشامو دوختم به گوشیم

آخه شاید بزنی زنگ

 

من و یه کیک پر از شمع

خیلی کم مونده از این شب

چقدر چشمام دنبالت گشت

جات خالی بود توی این جمع

 

نیستی اما یادت اینجاست

مثل دیروز و همیشه

این تولد یه بهونست

دلم از تو دور نمیشه.....

وای دوستای خوبم ، امسال شب تولدم پام تو گچه آخه پام شکسته اما فدای سر همگی دلامون نشکنه الهی.........

مسافر جاده های بارونی........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 16:16  توسط عابر | 
تصمیم گرفتی گم شی و یه جورایی گمم کنی؟

چهرمو شطرنجی و عبرت مردمم کنی؟

بستی درارو بس نبود پلا رو داری میشکنی؟

اینقدر سیر شدی ازم که ساده داری میکنی؟

از بس که گشتم دنبالت دارم میفتم از نفس

نگو که عشق منو تو یه خاطرس همین و بس

راستشو بهم بگو جای دیگه گیره دلت ؟

زیادی عاشقت بودم خوشی زده زیر دلت

مثل قانون ریاضی نگو دو خط موازیم

من و تو اندازه هم توی این بازی میبازیم

رفتن من از زندگیت بوده خطاو اشتباه

اگه تو تکرارش کنی دیگه بهش میگن گناه ....

 

مسافر جاده های بارونی......

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 13:3  توسط عابر | 
بزن بارون به روی شهر مشغول

تموم مردمش هم رو زدن گول

بزن بارون به عشق دیدن تو

شاید وایسه کنار پرده ی تور

بزن بارون پلمپ کرد پنجرش رو

پیام داده که سد کرد حنجرش رو

میگه خسته شدو بوسید قلم رو

چه راه ها زیر بارون من قدم رو

چه تدبیری کنم راهی ندارم

کجا پیداش کنم جایی ندارم

اگه تو توی اون خونه نمونی

ندارم من دیگه از تو نشونی

بمون تنها نرو من توی راهم

نگاه کن زخم پاهامه گواهم

اگه انکار کنی ما روزی با هم......

می گیره دامنت رو سوز آهم

از این دور تر نرو این التماسه

می خوای این قلب من از غصه وایسه

اونی که اشتباه کرد قلب من بود

که تاوانش رو دادم یعنی کم بود؟

پیاده میشوی ایستگاه آخر؟

من اونجا منتظر پس قصه از سر

 

 

مسافر جاده های بارونی........

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 14:35  توسط عابر | 
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 14:2  توسط عابر | 
چشمهایت بسته بود وقتی می رفتم اکنون باز یا بسته… چه فرقی دارد! بودم ندیدی، گریستم خندیدی، بیدار بودم و خوابیدی، جلدت کردمو پریدی... محکوم میکنی و نمیپرسی!!!! همه ی حق ها با تو !چشماهایت اگر باز بود این همه پشت درهایی که به رویم بستی نمیماندم. در بگشایی یا نه، چشم ببندی یا نه، انکار کنی یا نه ،جایی برای رفتن ندارم که دور از تو با همه غریبه ام... تنهایم گذاشتی شاید!!! که با سایه ام هم قدم شدم سایه ای که جز تو حرفی برایش نداشتم … همه حق ها از آن تو .وقتی سهم زندگیت را از من جدا کردی من قسمت خودم را به تو بخشیدم، خودم را به تو بخشیدم ...برای فاصله های بی جبران، اشکهایی داشتم و -از ترس نگاه مهربان و ترهم آمیزت میان  ابر سینه ‌فشردم و تو هرگز ندیدی که ماهی های حوض از ترس لبریز شدن، شبها ملتمسانه به باران چشمهایم خیره بودند دنیا وارونه شده است که حقها از آن تو شده است!!!!!!!!!!! دست تکان دادم که این بار بی خبر نرفته باشم و تو به ادای احترام کلاهت را نیمه از سر برداشتی. در را ببندی یا نه این ویرانه دیواری ندارد که در، مفهومی داشته باشد... 

((ترسم آن روز بیایی که نباشد بدنم

کوزه گر کوزه بسازد ز خاک بدنم

لب آن کوزه بسازند ز خاک لب من

بی خبر لب بگذاری به لب کوزه من ))

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 13:9  توسط عابر |